شعری از مولوی

آمد بهار جان‌ها ای شاخ تر به رقص آ * چون یوسف اندرآمد مصر و شکر به رقص آ* ای شاه عشق پرور مانند شیر مادر* ای شیرجوش دررو جان پدر به رقص آ* چوگان زلف دیدی چون گوی دررسیدی* از پا و سر بریدی بی‌پا و سر به رقص آ* تیغی به دست خونی آمد مرا که چونی* گفتم بیا که خیر است گفتا نه شر به رقص آ* از عشق تاجداران در چرخ او چو باران* آن جا قبا چه باشد ای خوش کمر به رقص آ* ای مست هست گشته بر تو فنا نبشته* رقعه فنا رسیده[…]

بهارانه

پروین اعتصامی

«نهاد کودک خردی به سر ز گل تاجی به خنده گفت شهان را چنین کلاهی نیست … برو گذشت حکیمی و گفت کای فرزند مبرهن است که مثل تو پادشاهی نیست هنوز روح تو زآلایش بدن پاکست هنوز قلب تو را نیت تباهی نیست ترا بس است همین برتری که بردر تو بساط ظلمی و فریاد دادخواهی نیست تومال خلق خدا را نکرده ای تاراج غذا وآتشت از خون و اشک وآهی نیست تو را فرشته بود رهنمون وشاهان را به غیر اهرمن نفس پیر راهی نیست طلاخدا وطمع مسلک وطریقت شر جزآستانه پندارسجده گاهی نیست قنات مال یتیم است[…]

به مناسبت ۲۵ اسفند زاد روز تولد پروین اعتصامی

ذهن ادمی

از ذهن تا دهن ……….. فقط یک نقطه ………… فاصله است ……………. تا ذهنت رو باز نکردی …………… دهانت ………. رو باز نکن …..!!!

ذهن آدمی